روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )
323
سفرنامه كلاويخو ( فارسى )
دهيم . اين سخن چنان با لحن آمرانهاى ادا شد كه ناچار به فرمانبرى شديم . آنگاه تا عدلهاى ابريشم زيتونى زربفت چينى و قماش سرخ و نظاير آنها را كه در بستههاى ما بود ديد ، آنها را توقيف كرد كه و الا حضرت به اين چيزها نيازمندست ، چه در آن استان از اجناس اعلى يافته نميشود . سپس گفت كه و الا حضرت بهاى آنچه برداشتهاند خواهند پرداخت و آنگاه با كسان خويش بر اسب نشسته و به راه افتادند . بىدرنگ از تركان مشورت خواستيم . به اين نتيجه رسيديم كه بهترست هر چه زودتر حركت كنيم و تأخير را جايز نشماريم . تركان ميگفتند كه در گذشته نيز دچار چنين حالاتى گشته و آنچه داشتهاند بتاراج رفته است . از آنجا كه ديديم اگر براى گرفتن تاوان و جبران خسارت بمانيم رفتارى سختتر با ما پيش ميگيرند و تاراجى بيشتر از خواستهء ما خواهند كرد . تصميم گرفتيم كه فرداى آن روز عزيمت كنيم و بدينگونه روز شنبه بيست و دوم اوت پيش از سپيدهء دم با فرستادگان ترك از تبريز به راه افتاديم . و چنان كه خواهد آمد تا اول فوريه كه به ميهن رسيديم پنج ماه و بيست و دو روز همچنان راه پيموديم . بيست و دوم اوت بهمراه آن جغتائى كه گفتيم راهنماى ما گشته بود عزيمت كرديم و به كاروانى كه دويست چارپاى باركش با بار كالاى بازرگانى داشت و به كشور تركان ميرفت و مقصدش شهر بروصه بود پيوستيم . با اين مردم كه همراهان خوبى بودند همسفر شديم و همواره از گزند دزدان هراس داشتيم و آن شنبهء روز عزيمت و نيز يكشنبه و دوشنبه را رانديم تا آنكه سپيدهء دم به خوى رسيديم كه در هنگام رفتن به سمرقند درين شهر توقف كرده بوديم . خوى مرز ايران است و از آنسوى آن مرز ارمنستان بزرگ آغاز مىشود . هنوز به آنجا نرسيده اخبار بدى بگوشمان رسيد . از جمله آنكه قرا يوسف * كه در گذشته از زيردستان تيمور بود اينك شوريده بود . وى با ده هزار سوارى كه زير فرمان دارد ، اخيرا همهء نواحى پيرامون خوى را بباد غارتگرى و تباهكارى گرفته است . اينك بسوى ارزنجان رفته است تا